المحقق الأردبيلي
728
حديقة الشيعة ( فارسى )
اين گاوك بود و اكنون در كار خود حيرانم . آن حضرت فرمود كه مىخواهى گاوت زنده شود ؟ ضعيفه گفت : اى بنده خدا مرا مصيبت بس نيست كه با ما تمسخر مىكنى ؟ فرمود كه حاشا كه من از روى تمسخر گفته باشم لب مبارك خود را جنبانيد و پا بر آن گاو زد فى الحال آن گاو بر جست و به پا ايستاد و آن زن از خوشحالى گفت : به ربّ كعبه كه اين شخص عيسى پيغمبر است و آن حضرت خود را در ميان مردم انداخت و رفت كه مبادا كسى بر آن مطلع شود . و ايضا در آن كتاب مذكور است « 1 » كه صفوان بن يحيى نقل كرده كه از عبدى كوفى شنيدم كه گفت : منكوحهء من به من گفت كه از ملازمت امام عليه السّلام محروم شدهام اگر به حج مىرفتم و به خدمت آن حضرت مىرسيدم سعادت عظيم بود . با او گفتم : به خدا قسم كه در دست من چيزى نيست . گفت : من پارهاى از حلى و رخت زيادتى دارم اگر بفروشى مضايقه نيست . پس آنها را فروختم و اسباب سفر مهيا كردم و چون به مدينه نزديك شديم آن بانو بيمار شد و روزى كه داخل مدينه شدم به مردن نزديك شده بود ، من خانهاى بگرفتم و زن را به آن حال گذاشته به خدمت امام عليه السّلام رفتم . چون سلام كردم از حال او پرسيد گفتم او را محتضر گذاشتم و به خدمت شما آمدم و شايد الحال گذشته باشد . تأمّلى نموده فرمود : اى عبدى ! از اين جهت محزونى ؟ گفتم : بلى ، يا بن رسول اللّه ! فرمود كه محزون مباش كه حق تعالى او را شفا داد برو به خانه كه او را به اكل « طبرزد » مشغول خواهى يافت . پس به خانه برگشتم ديدم كه نشسته است و كنيزش « طبرزد » به او مىخوراند . پرسيدم كه از احوال خود بگوى . گفت : چون تو غايب شدى من خود را از جملهء موتى ديدم در آن اثنا شخصى حاضر شده از من پرسيد كه حالت چيست ؟ گفتم : اينك ملك الموت به قبض روح من آمده ! گفت : يا ملك الموت ! ملك الموت در جواب گفت : لبيك يا امامى ! فرمود : « الست امرت بالسمع و الطاعة لنا ؟ » ؛ يعنى
--> ( 1 ) . الخرائج ج 1 ، ص 294 .